نمیدونم غروبی چی شد یهو یاد کتاب داستانهای دوران کودکیم افتادم، زیاد نبود تعدادش اما واقعاً خاطرهی شیرینی بود؛ یکی از اونها که تنها چیزی که ازش برام مونده فقط اسمشه، داستان " دزده و مرغ فلفلی " نوشته استاد، مرحوم منوچهر احترامی؛ حیف شد که الآن کتابش رو ندارم! وگرنه حتماً یه دور از سر تا تهشو میخوندم؛ با اینکه کتابش ادبیات شعر کودکان بود اما همون موقع حتی بزرگترها هم از شنیدنش لذت میبردند؛ یادمه وقتی چهار سالم بود کل داستان رو از بر بودم، اعضای خونه انقدر برام خونده بودن که حفظ شده بودم، الآن که محتوای کتاب رو تو نت سرچ کردم میبینم کار سادهای نبوده، یعنی بایست حداقل ده دقیقهای رو تند دتند و پشت هم میخوندیش تا تموم شه؛ با این اوضاع بازم فامیلا و آشنایان میومدن خونمون ازم میخواستن براشون بخونم؛ یادش بخیر...
نکتهای که این بین هست تفاوتیه که بین نسلها داره اتفاق میفته و فرهنگی که داره به قهقرا میره! این تفاوت رو به راحتی میتونیم لای همین کتاب داستانها و مقایسشون با کتابهای الآن پیدا کنیم ... در ادامه داستان و فایل صوتی " دزده و مرغ فلفلی " رو براتون میذارم؛ احیاناً خیلیامون قبلاً حداقل اسم این داستان کودکانه رو شنیدیم؛ امیدوارم ازش خوشتون بیاد. دانلود فایل صوتی داستان در ادامه مطلب ...
من به هیاءت " ما " زاده شدم؛ به هیاءت ِ پُرشکوه ِ انسان - تا در بهار گیاه به تماشای رنگینکمان پروانه بنشینم، غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم - تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم، که کارستانی از ایندست، از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار بیرون است.