سفارش تبلیغ
ساعت مچی smart
صدای سکوت






جملات تطادفی
لینک دوستان
پیوندهای روزانه

تو رشته معماری درسی داریم به نام روستا که شامل دو قسمته: روستا I  و روستا II؛ 
تو مطالب قبلیم با عنوان روستا - قسمت اول اشاره‏ی مختصری به نام یه روستای زیبا توی شهرستان رودبار به نام روستای " ویه " کردم؛ گروه ما برای درس روستای خودمون، این روستا رو انتخاب کردیم و از سعادتمون بود که در خدمت مردم عزیز و مهمان‏نواز (شعار نیست - واقعیته) این روستا باشیم؛ قصد من بر اینه که بتونم به نوعی این روستا رو حداقل به سهم خودم به دوستان عزیز و خوانندگان وبلاگ بشناسونم، برای شروع هم از موقعیت جغرافیایی این روستا شروع می‏کنم و تو هر قسمت سعی می‏کنم تا عکسایی که از این روستای زیبا گرفتیم رو براتون بذارم و در ادمه هم به بررسی مسائل و مشکلات این روستا می‏رسیم.
امیدوارم هر کدوم از خوانندگان این نوشته بعد از این که مطالب روستا رو دنبال کردن یه خورده اون رو با زندگی خودشون مقایسه کنن و اگه واقعاً دستشون به جایی بنده ! و کاری از دستشون برمیاد (برای رضای خدا) دریغ نکنن...

برای شروع از معرفی مکانی و شناخت روستا شروع می‏کنم...

موقعیت جغرافیایی :
روستای ویه در محدوده سیاسی دهستان کلیشم در بخش عمارلو شهرستان رودبار واقع شده است. روستا از نظر موقعیت جغرافیایی در 49 درجه 54 دقیقه و 32 ثانیه طول شرقی و در 36 درجه 42 دقیقه 35 ثانیه عرض شمالی قرار گرفته است. روستای ویه از شمال به کوه های درام خانی، از جنوب به درام خانی و از شرق به کلیشم و از غرب به کلیشم محدود می‏گردد. روستای ویه در بخش عمارلو شهرستان رودبار در بستری کوهستانی با عارضه طبیعی خاص واقع گردیده است. نزدیک‏ترین نقطه شهری به آن شهر جیرنده می باشد و روستا کاملاً جدا افتاده می‏باشد.

پیشینه تاریخی :
بنا به گفته‏ی ریش‏سفیدان و بزرگان روستا، این منطقه در گذشته به دلیل پهناور بودن و موقعیت سوق‏الجیشی مناسب و قرار گرفتن در مسیر ارتباطی دو منطقه دیلمان و قلعه حسن صباح دارای جمعیت زیادی بوده است و قدمت آن به بیش از 10 قرن می‏رسد. در گذشته خانه‏های زیادی در باغات روستا وجود داشت و مردم، خانه‏های خود را در کنار رودخانه‏ها بنا می‏کردند، بنابراین آثار تاریخی و قبرهای قدیمی بسیاری در این منطقه وجود دارد و در زمان قبل از انقلاب جمهوری اسلامی ایران بسیار کنده‏کاری و کاوش شده است که می توان گفت غنی‏ترین روستا در سطح شهرستان به لحاظ آثار تاریخی می‏باشد که در سازمان میراث فرهنگی تهران نیز ثبت شده است.

وجه تسمیه :
بر اساس آنچه که ریش‏سفیدان و بزرگان این منطقه بیان کرده‏اند، این روستا در گذشته با عنوان تاجر دشت معروف بوده است و علت آن این بود که در گذشته تجار از قلعه‏ی حسن صباح برای تجارت به دیلمان می‏رفتند و از آنجایی که این روستا در حد فاصل این دو منطقه قرار داشت برای استراحت در این منطقه توقف می‏کردند. اما نام ویه از آل بویه گرفته شده است. در آن زمان که آل بویه مورد آزار حکام زمان خود قرار گرفتند، تعدادی از آنها به این منطقه مهاجرت کردند و مردم آن معتقدند که آنها از نوادگان پورسینا (از بزرگان آل بویه) می‏باشند و اکثرشان از طایفه بوعلی هستند.


روستای ویه - رودبار - فروردین 1390

روستای ویه - رودبار - فروردین 1390

روستای ویه - رودبار - فروردین 1390


این مطلب ادامه دارد ... 




[ چهارشنبه 21/10/90 ] [ 12:52 صبح ] [ Hany ]

امروز هنگام چک کردن ایمیل‏هام به حکایت جالبی از بهلول برخوردم که برام جالب بود، به محض خوندنش تصمیم گرفتم اون رو براتون بذارم؛ امیدوارم خوشتون بیاد!


بهلول هر وقت دلش می‏گرفت به کنار رودخانه می آمد، در ساحل می‏نشست و به آب نگاه می‏کرد. پاکی و طراوت آب، غصه‏هایش را می‏شست. اگر بیکار بود همانجا می‏نشست و مثل بچه‏ها گِل بازی می‏کرد.
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می‏ساخت. جلوی خانه باغچه‏ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید، برگشت و نگاه کرد؛ زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد، به کارش ادامه داد، همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
- بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
- بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
- می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
- من آن را می‏خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می‏نویسم و به تو می‏دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه‏ها را گرفت و به طرف شهر رفت؛ بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت‏رنگ تزئین شده بود.گل‏های باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی
رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده‏ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد؛
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
- یکی از همان بهشت‏هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه‏ها را به هارون پس داد و گفت:
- به تو نمی‏فروشم.
هارون گفت:
- اگر مبلغ بیشتری می‏خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی‏فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
- چرا؟
بهلول گفت:
- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می‏دانی و می‏خواهی بخری، من به تو نمی‏فروشم!




[ سه شنبه 20/10/90 ] [ 10:44 عصر ] [ Hany ]

نمیدونم غروبی چی شد یهو یاد کتاب داستانهای دوران کودکیم افتادم، زیاد نبود تعدادش اما واقعاً خاطره‏ی شیرینی بود؛
یکی از اونها که تنها چیزی که ازش برام مونده فقط اسمشه، داستان " دزده و مرغ فلفلی " نوشته استاد، مرحوم منوچهر احترامی؛
حیف شد که الآن کتابش رو ندارم! وگرنه حتماً یه دور از سر تا تهشو چند بار میخوندم؛ با اینکه کتابش ادبیات شعر کودکان بود اما همون موقع حتی بزرگترها هم از شنیدنش لذت می‏بردند؛
یادمه وقتی چهار سالم بود کل داستان رو از بر بودم، اعضای خونه انقدر برام خونده بودن که حفظ شده بودم، الآن که محتوای کتاب رو تو نت سرچ کردم می‏بینم کار ساده‏ای نبوده، یعنی بایست حداقل ده دقیقه‏ای رو تند دتند و پشت هم میخوندیش تا تموم شه؛ با این اوضاع بازم فامیلا و آشنایان میومدن خونمون ازم میخواستن براشون بخونم؛ یادش بخیر...


دزده و مرغ فلفلی - منوچهر احترامی


 نکته‏ای که این بین هست تفاوتیه که بین نسلها داره اتفاق میفته و فرهنگی که داره به قهقرا میره! این تفاوت رو به راحتی می‏تونیم لای همین کتاب داستانها و مقایسشون با کتابهای الآن پیدا کنیم ...
در ادامه داستان و فایل صوتی " دزده و مرغ فلفلی " رو براتون میذارم؛ احیاناً خیلیامون قبلاً حداقل اسم این داستان کودکانه رو شنیدیم؛ امیدوارم ازش خوشتون بیاد.
   دانلود فایل صوتی 
داستان در ادامه مطلب ...




[ دوشنبه 19/10/90 ] [ 8:19 عصر ] [ Hany ]

ایام امتحانا که میشه اصلاً اوضاع زندگی آدم (مثل من البته، کمی بی‏برنامه!) به هم میریزه ؛ دوست داری هر کاری بکنی اما درس خوندنت بیفته عقب، به خصوص اگه تعطیلیه بین امتحاناتت زیاد باشه ؛
حاضری همه کارایی که قبلاً نمی‏کردی یا حوصله انجمش رو نداشتی رو با هم بکنی ؛ از دیدن برنامه‏های بسیار جالب تلویزیون گرفته تا شنیدن اخبار روز دنیا !!!
من موندم ما (اکثر ما) چرا اینجوری هستیم؛ باباجان درستو بخون شب آخریه بتونی درست بخوابی دیگه؛ 
میری نت چه کنی؟ میری تو وبلاگ مینویسی آخر ترمت رو نادیده میگیری !! (خداییش نت نباشه، چه کنیم؟!)
از اون ور ، بعد که ترم تموم میشه اولین حرفمون اینه که چه ترم سختی داشتیما، چقدر شبها رو بیدار موندیم ؛
کلی هم به خودمون می‏بالیم که ترم رو گذروندیم کلی هم سختی کشیدیم، انگار ما بودیم که بیستون رو جابه‏جا کردیم!!!
دیگه تمام این بی‏برنامگی‏هامون، این شل و ول بودنامون یادمون میره ...
اما واقعاً من نمی‏دونم برخی از دوستان چطور به همه کاراشون به موقع میرسن؟ کارشون یه ایوا... داره !!!
همیشه تهش یه آفرین باس بهشون گفت.
امیدوارم من و امثال من (آدمای بی‏برنامه) کمی از رفیقامون یاد بگیریم، انقدر نریم نت، خراب میشیما ... حالا هی بزرگان!  توصیه می‏کنن ما جدی نمی گیریم...
آخر مطلبی برای تمامی دوستان آرزوی موفقیت در امتحاناتشون دارم (امید آنکه توی امتحان زندگی پیروز باشن). 




[ شنبه 17/10/90 ] [ 10:39 عصر ] [ Hany ]

   هنوز بعد گذشت 7 ترم معماری خوندن، نتونستم با یه برنامه درست ترمم رو پیش ببرم؛ این چند روزه بیش از هر چیز درگیر درس روستا II بودم؛ 
   این ترم با دو تا از بچه ها هم گروهیم.. یه گروه که یکی از ما تو روستا I روستاش متفاوت بوده. 
   از همون شروع ترم مشکلاتی تو این درس برام پیش اومد. اول این که برا پیدا کردن هم‏گروهی و جمع شدن گروه به مشکل برخوردیم؛ بعدش مشکلی برای لپ‏تاپم پیش اومد و تقریباً 1 ماهی رو بدون سیستم سپری کردم در این بین مراحل ابتدایی کارمون به کندی پیش می‏رفت و تنها یکی از هم‏گروهیام داشت کارا رو انجام میداد.
   این روال گذشت تا اینکه یهو یه حجم عظیمی از کارای نکرده جلوی ما بهمون چشمک میزد؛ استادمون اول ترم بهمون روند درس در طول ترم رو میل کرده بود و اشتباه گروه ما این بود که این روال رو پشت سر هم میخواستیم انجام بدیم؛ چون همیشه از سایر گروهها عقب بودیم تا آخر ترم هم عقب موندنون تداوم پیدا کرد که به یکباره توی دو هفته پایانی نوبت به کرکسیون (ارزیابی کار و راهنمایی توسط استاد - Correction) گروه ما رسید و اونوقت بود که ما جلوی استاد سر شرمندگی پایین آوردیم و از اون طرف از سمت استاد تهدید به حذف این درس که یه درس عمدتاً عملی به شمار می‏آد، شدیم؛ اونم در شرایطی که این درس رو نمیشه حذف کرد! (نمی‏دونم چه قانونیه تو دانشگاه ما ....) - در واقع با این تهدید تا اون زمان ما حتماً باس می‏افتادیم؛ یه هفته مونده به پایان ترم تموم کار من شد روستا II، این درحالی بود که تمام سه شنبه ها (1 روز قبل از کلاس این درسمون) عمدتاً پاسخ من در جواب بودن در کنار دوستام، فقط 1 کلمه بود و اون هم " روستا " بود. نفهمیدم چه شد اما این رو میدونم که اینقدر بی برنامه کار کردم که با تمام زمانی که برا این درس گذاشتم بازم نتونستم جمع و جورش کنم ..
   این در شرایطیه که روستای ما (ویه - رودبار - گیلان) از لحاض اقلیمی، شرایط رو برای طراحی ما بسیار سخت کرده...
   خدا میدونه عاقبت این درسمون چی میشه، اما سعی خودمو میکنم تا تمام کم‏کاریهامو جبران کنم و از طرفی در ادامه حتماً از روستا I و تجربیات زیباش و خاطراتش هم براتون مطلب میذارم به خصوص از روستای زیبا و مهمان‏نوازی که داشتیم؛ برای شروع هم از همینجا شروع میکنم؛ این عکس رو از روستامون (منظور ،روستاییه که توش کار کردیم و اون رو برای درس روستا برداشت کردیم!) ببینید : 


روستای ویه - 01


روستای ویه - عکس از صدای سکوت




[ جمعه 16/10/90 ] [ 9:48 عصر ] [ Hany ]

امروز یکی از دوستان با حرکتی که زد من رو غافل‏گیر کرد و من هم کاری که مدتها بود فقط تو ذهنم دوست داشتم انجام بدم رو میخوام عملی کنم؛ اون هم اینه که بنویسم، از هر اونچه که میاد و میره...
امیدوارم کوتاهی‏های که تا الآن تو این زمینه کردم دیگه اتفاق نیفته.
و اما غافل‏گیری دوست عزیزمون !
Hany.In
از همین‏جا ازش تشکر میکنم، امیدوارم بتونم درآینده باهاش خوب کار کنم و زحمتش رو جبران...



برچسب ها :

[ سه شنبه 13/10/90 ] [ 10:4 عصر ] [ Hany ]

برای تو و خویش

چشمانی آرزو می‌کنم
که چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان
ببیند.

گوشی
که صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان
بشنود.

برای تو و خویش، روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون کشد
و بگذارد
ار آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم.

مارگوت بیکل
ترجمه : احمد شاملو



برچسب ها :

[ شنبه 12/9/90 ] [ 12:6 صبح ] [ Hany ]

 غروب فصلی
این کفتران عاصی شهر
به انزوای ساکت آن سوی میله های بلند
هرگز طلوع سلسله وار شبی در اینجا نیست
و تو بسان همیشه ، همیشه دانستن
چه خوب می دانی
که این صدای کاذب جاری درون کوچه و کومه
در این حصار شب زده ی تار
بشارتی ست
بشارت ظهور جوانه
جوانه های بلند
که رنگ اناری میله
با آن شتاب و بداهت
دروغ بزرگ
زمانه خود را
در اوج انزجار انکار می کنند...

خسرو گلسرخی



برچسب ها :

[ سه شنبه 8/9/90 ] [ 1:31 عصر ] [ Hany ]

آری تو راست می گویی آسمان مال من است پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ، مال من است
اما سهراب تو قضاوت کن بر دل سنگ زمین جای من است
من نمی دانم که چرا این مردم ، دانه های دلشان پیدا نیست.
صبر کن ای سهراب
قایقت جا دارد ؟
من هم از همهمه داغ زمین بیزارم
به سراغ من اگر می آیید ، تند و آهسته چه فرقی دارد ؟
تو به هر جور دلت خواست بیا
مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد
مثل مرمر شده است چینی نازک تنهایی من...



برچسب ها :

[ سه شنبه 8/9/90 ] [ 1:23 عصر ] [ Hany ]

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود  
دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود 
ولی آخر کلاسیها .... لواشک بین خود تقسیم می کردند 
وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد 
برای اینکه بیخود هایو هو می کرد و با آن شور بی پایان 
تساویهای جبری را نشان میداد 
معلم با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک 
غمگین بود 
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است 
از میان جمع شاگردان یکی برخاست 
همیشه 
یک نفر باید بپاخیزد.... 
به آرامی سخن سر داد: 
تساوی اشتباهی فاحش و محض است 
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و 
معلم مات بر جا ماند 
و او پرسید : اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود 
آیا یک با یک برابر بود؟ 
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت 
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود 
و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود 
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه 
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟ 
اگر یک فرد انسان واحد یک بود 
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟ 
اگر یک فرد انسان واحد یک بود 
این تساوی زیر و رو می شد 
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود 
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟ 
یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا میکرد؟ 
یک اگر با یک برابر بود 
پس که پشتش زیر بار فقر خم میگشت؟ 
یا که زیر ضربه شلاق له میگشت؟ 
یک اگر با یک برابر بود 
پس چه‌کس آزادگان را در قفس میکرد؟ 
معلم ناله‌آسا گفت: 
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید: 

یک با یک برابر نیست...


 خسرو گلسرخی


.با تشکر از دوستی که این مطلب رو برام میل کردند 


 



برچسب ها :

[ دوشنبه 7/9/90 ] [ 12:56 صبح ] [ Hany ]
درباره من

من به هیاءت " ما " زاده شدم؛ به هیاءت ِ پُرشکوه ِ انسان - تا در بهار گیاه به تماشای رنگین‌کمان پروانه بنشینم، غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم - تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم، که کارستانی از این‌دست، از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار بیرون است.
لوگوی وبلاگ
ســالـنامه
   جمعه 5 اسفند 90
   ساعت 1:37 صبح
آرشیو مطالب
آمار وبلاگ
   بازدید امروز : 2
   بازدید دیروز : 24
   کل بازدید : 3116
خبـرنـامه

آخرین بروزرسانی وبلاگ در ایمیل شما

صدای سکوت
 

جستجو در گوگل