سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا






خبـرنـامه

آخرین بروزرسانی وبلاگ در ایمیل شما


 

آمار وبلاگ
   بازدید امروز : 1
   بازدید دیروز : 6
   کل بازدید : 49354

نمیدونم غروبی چی شد یهو یاد کتاب داستانهای دوران کودکیم افتادم، زیاد نبود تعدادش اما واقعاً خاطره‏ی شیرینی بود؛
یکی از اونها که تنها چیزی که ازش برام مونده فقط اسمشه، داستان " دزده و مرغ فلفلی " نوشته استاد، مرحوم منوچهر احترامی؛
حیف شد که الآن کتابش رو ندارم! وگرنه حتماً یه دور از سر تا تهشو میخوندم؛ با اینکه کتابش ادبیات شعر کودکان بود اما همون موقع حتی بزرگترها هم از شنیدنش لذت می‏بردند؛
یادمه وقتی چهار سالم بود کل داستان رو از بر بودم، اعضای خونه انقدر برام خونده بودن که حفظ شده بودم، الآن که محتوای کتاب رو تو نت سرچ کردم می‏بینم کار ساده‏ای نبوده، یعنی بایست حداقل ده دقیقه‏ای رو تند دتند و پشت هم میخوندیش تا تموم شه؛ با این اوضاع بازم فامیلا و آشنایان میومدن خونمون ازم میخواستن براشون بخونم؛ یادش بخیر...

دزده و مرغ فلفلی - منوچهر احترامی

 نکته‏ای که این بین هست تفاوتیه که بین نسلها داره اتفاق میفته و فرهنگی که داره به قهقرا میره! این تفاوت رو به راحتی می‏تونیم لای همین کتاب داستانها و مقایسشون با کتابهای الآن پیدا کنیم ...
در ادامه داستان و فایل صوتی " دزده و مرغ فلفلی " رو براتون میذارم؛ احیاناً خیلیامون قبلاً حداقل اسم این داستان کودکانه رو شنیدیم؛ امیدوارم ازش خوشتون بیاد.
   دانلود فایل صوتی 
 

توی ده شلمرود
فلفلی مرغش تک بود
یه ده بود و یه فلفلی
یه مرغ زرد کاکلی
یه روز که خیلی خسته بود
کنج اتاق نشسته بود
یه دزد رند ناقلا
شیطون و بدجنس و بلا
اومد و یک کیسه آورد
کاکلی رو دزدید و برد
تنگ غروب که فلفلی
رفت به سراغ کاکلی
نه آب بود و نه دونه بود
نه کاکلی تو لونه بود
داد زد و گفت:
مرغ کاکلی
توپول موپولی
دست و پا گلی
نوک حنایی ، کجایی ؟
فلفلی هی صدا زد
اما جواب نیومد
تنها یه رد پا به جا مونده بود
اون دوروبرا آقا فلفلی
قبا به تن
شال به کمر
گیوه به پا
کلاه به سر
یه کوزه آب
یه سفره نون
از توی ده اومد بیرون
کدخدا گفت:
اوقور بخیر
مگه با ما قهری فلفلی ؟
عازم شهری فلفلی؟
فلفلی گفت
اون مرغ زرد پا کوتاه
کاکل حنای نوک طلا
که صد تومن می خریدنش نمی دادمش
دزده گرفت و بردش
میرم که پیداش بکنم
دزده رو رسواش بکنم
یکسره رفت ارومیه
تا ببینه کی به کیه
اینور و دید اونورو دید
اینجاو اونجا سرکشید
نه مرغو دید،نه دزدو دید
ازاونجا رفت به تبریز
منظره‏هاش دل انگیز
اینجاواونجا سرکشید
نه مرغودید، نه دزدو دید
ازاونجا شد سوار فیل
یکسره رفت به اردبیل
کوه سهند و سبلان
سرکشیده به آسمان
از پشت کوه سرک کشید
نه مرغو دید ، نه دزدو دید
از اونجا رفت به آستارا
شهر قشنگ باصفا
گوشه کنارا سرک کشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از آنجا بی معطلی
یکسره رفت به انزلی
میان دریا کشتی بود
ماهی به این درشتی بود
تو کشتی ها سرک کشید
نه مرغودید، نه دزدو دید
از اونجا رفت به شهر رشت
اینور و گشت، اونورو گشت
تو شالیزارها سرک کشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از اونجا رفت به لاهیجان
مردم خوب مهربان
شهر به این مصفایی
سرتاسرش باغ چایی
یه گشتی توی کوچه خورد
یه عالمه کلوچه خورد
اینجا رو گشت، آنجاروگشت
از تنکابن هم گذشت
عروس شهرهای شمال
مرکز باغ پرتغال
از آنجا بامینی بوس
یکسره رفت به چالوس
اینجا و آنجا سرکشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از بس که هی بارون آمد
از آنجا هم بیرون آمد
نشست توی سواری
رفت توی شهر ساری
دو متر و نیم پارچه خرید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از اونجا شاد و خندون
رفت توی شهر گرگان
ترکمن های اسب سوار
دنبال هم قطار قطار
تو دشت و صحرا سرکشید
نه مرغودید ، نه دزد و دید
از اونجا بیرون آمد
رفت توی شهر گنبد
گنبد قابوس اینجاست
ببین، ببین، چه زیباست
اینجا و اونجا سرکشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از توی شهر گنبد
یکسره رفت به مشهد
وقتی به صحن نو رسید
یک‏دفعه کدخدا رو دید
کدخدا گفت: سفر بخیر
همه جا رو گشتی فلفلی
چه طوری مشتی فلفلی؟
تنها میای تنها میری
بگو ببینم کجا میری؟
فلفلی گفت: دارم یه جای دور می رم
به شهر نیشابور می رم
هندونه هاش چه عالیه
حقا که جاتون خالیه
تو جالیزها سرک کشید
اینجا واونجا سرکشید
سوار سوار ، پیاده سوار
خودشو رسوند به سبزوار
سرتاسرش باغ هلو
یا هلوهلو برو تو گلو
از آنجا رفت به شاهرود
آب و هواش چه خوب بود
وقتی رسید به دامغان
پسته خرید فراوان
از اونجا رفت به گرمسار
خربزه های آبدار
از اونجا رفت به تهران
شهر بزرگ ایران
شهر نگو ، شهر فرنگ
هر چی بخوای ، از همه رنگ
توی شلوغی سرکشید
نه مرغو دید ، نه دزدو دید
از شلوغی کلافه شد
عازم شهر ساوه شد
هوا پر از بوی بهار
زمین پر از باغ انار
اینجا رو دید، آنجا رو دید
رفت و به شهر قم رسید
سوهان فرداعلا
شیرین مثل حلوا
حلوای تن تنانی
تا نخوری ندانی
به شهر کاشان که رسید
اینجا دوید، آنجا دوید
عقرب و قالی یک طرف
گلاب عالی یک طرف
تو گلزارها سرک کشید
نه مرغو دید ، نه دزدو دید
از اونجا رو به پایین
رفت به نطنز ونایین
از اونجا رفت به اصفهان
اینجا کجاست نصف جهان
ساختموناش قشنگ قشنگ
با کاشی های رنگارنگ
توساختمون ها سرکشید
نه مرغو دید ، نه دزدو دید
اسباباشو چید توی ساک
از اصفهان رفت به اراک
اینجا و آنجا سرکشید
انگور بی دانه خرید
چه انگوری چه انگوری
مثل چراغ زنبوری
همراه یک مسافر
شد راهی ملایر
تو کوچه و تو بازار
کشمش و شیره بسیار
اینجا و اونجا سرکشید
نه مرغو دید ،نه دزدو دید
از ملایر دوان دوان
دوید به سوی همدان
بدون هیچ معطلی
رفت ورسید به بوعلی
پای پیاده شد روان
از همدان به باختران
اینجا و اونجا سرکشید
چیزی به جز گیوه ندید
از باختران راه افتاد
بسوی خرم آباد
به خرم آباد که رسید
نه مرغو دید ، نه دزدو دید
از اونجا رفت به دزفول
هر کی به کاری مشغول
از اونجا با یه پرواز
پرید تو شهر اهواز
وقتی رسید غروب بود
صحبت تانک و توپ بود
تو اهواز هم نایستاد
تنگ غروب راه افتاد
از توی شهر اهواز
یکسره رفت به شیراز
حافظ و سعدی را ببین
چه دل فزا چه دل نشین
اینجا دوید، اونجا دوید
گوشه کنارو سرکشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
رفت و به شهر یزد رسید
قطاب و باقلوا خرید
پشمک و زولبیا خرید
شد عازم رفسنجان
از اونجا رفت به کرمان
شهری که قالی داره
زیره ی عالی داره
اینجا و اونجا سرکشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از پشت کوه تفتان
شدعازم زاهدان
اینجا و اونجا سرکشید
یک ردپای تازه دید
روی شتر سوار شد
عازم چابهار شد
دور و برو نگا کرد
ردپاشو پیداکرد
این همه آزارم دادی
بالاخره، گیر افتادی
حالا می خوای چی کار کنی ؟
کدوم طرف فرار کنی؟
نه اینوری نه اونوری
یه راست برو کلانتری
ای مرغ زرد پا کوتا
کاکل حنای نوک طلا
هی دنبالت دویدم
رنج سفر کشیدم
خوب شد که پیدات کردم
الانه برمیگردم
می‏برمت به خونه
می‏دمت آب و دونه
دونه بخور که چاق شی
سالم و سردماغ شی



[ دوشنبه 90/10/19 ] [ 8:19 عصر ] [ Hany ]
درباره من

من به هیاءت " ما " زاده شدم؛ به هیاءت ِ پُرشکوه ِ انسان - تا در بهار گیاه به تماشای رنگین‌کمان پروانه بنشینم، غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم - تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم، که کارستانی از این‌دست، از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار بیرون است.
امــروز
   سه شنبه 97 مهر 24
   ساعت 12:52 صبح
آرشیو مطالب
لینک دوستان